|
روز پدر رو به همه ی باباهای گل دنیا تبریک می گم مخصوصا بابای خودم و تربچه دوست دارم مَرضا بابایی روزت مبارک
سلام دوستای گلم یه شعر خیلی قشنگ براتون گذاشتم از اقای خلیل جوادی من که خیلی خوشم اومد شما رو نمی دونم یکم طولانیه اما نخونین از جنگتون رفته محكمه ي الهي يه شب كه من حسابي خسته بودم همينجوري چشامو بسته بودم سياهي چشام يه لحظه سر خورد يك دفعه مثل مرده ها خوابم برد تو خواب ديدم محشر كبري شده محكمه ي الهي بر پا شده خدا نشسته مردم از مرد و زن رديف رديف مقابلش واستادن چرتكه گذاشته و حساب ميكنه به بنده هاش عتاب خطاب ميكنه ميگه چرا اينهمه لج مي كنين راهتونو بي خودي كج مي كنين آيه فرستادم كه آدم بشين با دل خوشي كنار هم جمع بشين دلهاي غم گرفته رو شاد كنين با فكرتون دنيا رو آباد كنين عقل دادم برين تدّبر كنين نه اينكه جاي عقل و كاه پر كنين من بهتون چقد ماشالا گفتم نيافريده باريكلا گفتم من كه هواتون و هميشه داشتم حتي يك لحظه گشنتون نذاشتم اما شما بازي نكرده باختين نشستين و خداي جعلي ساختين هر كدوم از شما خودش خدا شد از ما و آيه هاي ما جدا شد يك جو زمين و اين همه شلوغي؟ اين همه دين و مذهب دروغي؟ حقيقتآ شما ها خيلي پستين خر نباشين گاو و نمي پرستين از توي جمع يكي بلند شد ايستاد بلند بلند هي صلوات فرستاد ازون قيافه هاي حق به جانب هم از خودي شاكي هم از اجانب گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست؟ پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست؟ چرا زنها هينجوري بد لباسن؟ مرداي غيرتي كجا پلاسن ؟ خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن اينجا كه فرقي نداره مرد و زن يارو كنف شد ولي از رو نرفت حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت چشاش مي چرخه نمي دونم چشه؟ آهان مي خواد يواشكي جيم بشه ديد يكمي سرش شلوغه خدا يواش يواش شد از جماعت جدا با شكمي شبيه بشكه ي نفت يهو سرش رو پايين انداخت و رفت قراولها چند تا بهش ايست دادن يارو وانستاد تا جلوش واستادن فوري در آورد واسشون چك كشيد گفت ببرين وصول كنين خوش بشين دلم واسه حوري ها لك زده دير برسم يكي ديگه تك زده اگه نرم حوري دل گير مي شه تو رو خدا بذار برم دير ميشه قراول حضرت حق دمش گرم با رشوه ي خيلي كلون نشد نرم گوشاي يارو رو گرفت تو دستش كشون كشون برد و يه گوشه بستش رشوه ي حاجي رو ضميمه كردن توي جهنم اونو بيمه كردن حاجي داشت بلند بلند غر مي زد داشت روي اعصابا تلنگر مي زد خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي يه خورده ام حبس نفس كن حاجي اين همه ادم رو معّطل نكن بگير بشين اينقده كل كل نكن يه عالمه نامه داريم نخونده تازه هنوز كرات ديگه مونده نامه ي تو پر از كاراي زشته كي به تو گفته جات توي بهشته بهشت جاي آدماي باحاله ولت كنم بري بهشت؟ محاله يادته كه چقد ريا مي كردي بنده هاي مارو سياه ميكردي تا يه نفر دور و ورت مي ديدي چقد ولضّالين و مي كشيدي اين همه كه روضه و نوحه خوندي يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟ خيال مي كردي ما حواسمون نيست نظم و نظام هستي كشكي كشكيست؟ هركاري كردي بچه ها نوشتن مي خواي خودت برو ببين رو زونكن خلاصه وقتي يارو فهميد اينه بازم نمي تونست درست بشينه كاسه ي صبرش يه دفعه سر مي رفت تا فرصتي گير مياورد در مي رفت قيامت اينجا عجب جاييه جون شما خيلي تماشا ييه از يه طرف كلي كشيش اوردن كشون كشون همه رو پيش اوردن گفتم اينا رو كه قطار كردن بيچاره ها مگه چي كار كردن؟ مآمور گفت بهت مي گم من الان مفسد في الارض كه مي گن همينان گفت اينا بهشت فروشي كردن بي پدرا خدا رو جوشي كردن به نام دين حسابي خوردن اينها كفر خدا رو در اوردن اينها بدجوري ژاتدارك رو اينا چزّوندن زنده توي آتيش اونو سوزوندن روي زمين خدايي پيشه كردن خون گاليله رو تو شيشه كردن اگه بهش بگي كلاتو صاف كن بهت مي گه بشين و اعتراف كن هميشه در حال نظاره بودن شما بگو اينا چيكاره بودن؟ خيــــــّام اومد يه بطريم تو دستش رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش حاجي بلند شد با صدايي محكم گفت اين اقا بايد بره جهنّم خدا بهش گفت تو دخالت نكن به اهل معرفت جسارت نكن بگو چرا به خون اين هلاكي؟ اين كه نه مدّعي داره نه شاكي نه گرد و خاك كرده و نه هياهو نه اربده كشيده و نه چاقو نه مال اين نه مال اونو برده فقط عرق خريده رفته خورده آدم خوبيه هواشو داشتم اينجا خودم براش شراب گذاشتم يهو شنيدم ايست خبردار دادن نشسته ها بلند شدن واستادن حضرت اصرافيل ازونور اومد رفت روي چارپايه و چند تا صور زد ديدم دارن تخت روون ميارن فرشته ها رو دوششون ميارن مونده بودم كه اين كيه خدايا؟تو محشر اين كارا چيه خدايا؟ فكر مي كنين داخل اون تخت كي بود الان ميگم يه لحظه ... اسمش چي بود؟ همون كه كاراش عالي بود اوني كه تو دنيا مثه توپ صدا كرد همون كه اين لامپا رو اختراع كرد همون كه كاراش عالي بود اون ديگه بگيد بابا توماس اديسون ديگه خدا بهش گفت ديگه پايين نيا يه راست برو بهشت پيش انبياء وقت و تلف نكن توماس زود برو به هر وسيله اي اگر بود برو از روي پل يه وقت نري مي افتي مي گم هوايي ببرند و مفتي باز حاجي ساكت نتونست بشينه گفت كه مفهوم عدالت اينه؟ توماس اديسون كه مسلمون نبود اين بابا اهل دين و ايمون نبود نه روضه رفته بود نه پاي منبر نه شمر ميدونست چيه نه خنجر يه ركعتم نماز شب نخونده با سيم ميما شب رو به صبح رسونده حرفاي يارو كه به اينجا رسيد خدا يه آهي از ته دل كشيد حضرت حق خودش رو جابجا كرد يكم به اين حاجي نگا نگا كرد ازون نگاهاي عاقل اندر سفيه با اينكه خيلي خيلي خسته ام بود خطاب به بنده هاش دوباره فرمود شما عجب كلّه خرايي هستين بابا عجب جونورايي هستين شمر اگه بود آدلف هيتلر هم بود خنجر اگه بود روولورم بود حيفه كه ادم خودشو پير كنه و سوزنش يه جا فقط گير كنه ميگين توماس من مسلمون نبود اهل نماز و دين و ايمون نبود اوّلا از كجا مي گين اين حرفو؟ در بيارين كلّه ي زير برفو اون منو بهتر از شما شناخته دليلشم اون چيزايي كه ساخته درسته گفتم عبادت كنين نگفتم به خلق خدمت كنين ؟؟؟ توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده دنيا رو هم خيلي قشتگ كرده من يه چراغ كه بيشتر نداشتم اونم تو اسمونا كار گذاشتم توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد نميدوني چقد كمك به من كرد تو دنيا هيچكي بي چراغ نبوده يا اگرم بوده تو باغ نبوده خدا براي حاجي آتش افروخت دروغ چرا؟ يكم دلم براش سوخت طفلي تو باورش چه قصرا ساخته امام به اينجا كه رسيده باخته يكي مياد يه هاله اي باهاشه چقد بهش مياد فرشته باشه اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم دهانشو گذاشت كنار گوشم گفت تو كه كلّت پر قرمه سبزيست وقتي نميفهمي بپرسي بد نيست اون كه نشسته يه مقام بالاست مترجم رفيق حق تعاليست خود خدا نيست نمايندشه مورد اعتمادشه بندشه خداي لم يلــد كه ديدني نيست صداش با اين گوشا شنيـــــــدني نيست شما زميني ها همش همينين اونور ميزي رو خدا ميبينين همين جوري ميخواست بلند شه نم نم گفت كه پاشو بايد بري جهنّم وقتي ديدم منم گرفتار شدم داد كشيدم يك دفعه بيدار شدم
خدا خواب است
اگر باور نداری حرف این دل مرده ی خسته، صدایش کن! تو پنداری که او بیدار می ماند ، ولی افسوس پندار تو هم خواب است. خدا خسته ست ، خدا دلگیر و پژمرده ست. خدا از ظلم آدم بر زمان غمگین و افسرده ست. خدا دیگر نمی بیند من و ما را. خدا خواب است و می بیند رویای دو فردا را. خدا خوابیده و خوابش چه سنگین است. خدا خوابیده و دلها چه سنگین است. خدا خواب است تا شاید به شرم آید دل مردم! خدا خواب است تا شاید ببالد خوشه ی گندم! خدا دیگر نمی خواهد ببیند گریه را ، غم را. خدا دیگر نمی خواهد ببیند فقر را ، کم را. خدا دیگر نمی خندد ، خدا خواب است. خدا دیگر نمی بیند که دریایش چه بی آب است. خدا دیگر اسیری را نمی بیند. خدا از خواب خود گل هم نمی چیند. خدا در ارگ خود آسوده در خواب است ـ یکی اینجا ز ظلم و جور و بی رحمی چه بی تاب است. خدا آسوده خفتست خواب می بیند. یکی اینجا نمی خوابد، ز چشمش اشک می چیند. خدا برخیز خدا پاشو.... خدا یک لحظه با ما شو.... خدایا لحظه ای بیداری هم بد نیست خدایا در دلم جاشو. نگو تا کی به خواب هستی. بگو بیدار و سر مستی. بگو با ما ز رویایت. چه دیدی ؟ فکر فردایت ؟ بگو این ظلمها تا کی ؟ بگو تا کی ؟ بگو تا کی ؟ بگو بشکن سکوتت را. بگو راز وجودت را. بگو حرفی بزن واکن دهانت را. بگو چیزی بگو دیدی جهانت را؟ بگو حرفی بزن خاموش منشین باز. بگو با من چه دیدی ای خدای ناز ؟ خدا حرفی بزن، کاری بکن، جانم به لب آمد خدا بیدار شو ، بیدار شو ، جانم به تب آمد. خدا بیدار شو، بیدار شو ، بشنو صدایم را خدا بیدار شو ، بیدار شو ، بشنو ندایم را خدا پاشو ، خدا پاشو ...................... نه انگاری تو خواب خویش را یکدم نیازاری همان بهتر بخوابی و مرا تنها بگذاری! خداوندا ببخش بر من که من شرمنده و خوارم ، اگر بیدار بودی تو ، دگر جرات نمی کردم که پشتت صفحه بگذارم
امروز تولد یکی از دوستای خوبمه تولدت مبارک دوست جوووووووووووووووووون
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم يک شکلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . ديد که مرا مي شناسد . خنديدم . گفت دوستيم؟ گفتم : دوست دوست گفت تا کجا ؟ گفتم : دوستي که تا ندارد . گفت : تا مرگ؟ خنديدم و گفتم :من که گفتم تا ندارد گفت : باشد ، تا پس از مرگ گفتم گفتم : نه، نه ، گفتم که تا ندارد . گفت : قبول ، تا آنجا که همه دوباره زنده مي شوند يعني زندگي پس از مرگ . بازهم با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم . خنديدم و گفتم : تو برايش تا هر کجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار . اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلا تا نمي گذارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمي کرد . مي دانستم . او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد . گفت: بيا دوستي مان يک نشانه بگذاريم . گفتم : باشد تو بگذار گفت : شکلات. هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو و يکي مال من ، باشد؟ گفتم : باشد. هر بار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يک شکلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي کرديم . يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دها و تند تند آن را مي مکيدم . مي گفت : شکمو! تو دوست شکمويي هستي و شکلاتش را مي گذاشت توي يک صندوق کوچولوي قشنگ . مي گفتم چرا شکلاتت را نمي خوري ؟ مي گفت : تمام مي شود . مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند. صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها ، آن وقت چه کار مي کني ؟ گفت : مواظبشان هستم مي گفت : مي خواهم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : نه ، نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . يک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظي کند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم ، اما زود برمي گردم . من مي دانم، مي رود اما برنمي گردد . يادش رفت به من شکلات بدهد. من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : اين براي خوردن يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من تا ندارد مثل هميشه . خوب شد همه شکلات هايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پراز شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟
|
About
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
اگر تنهاترين تنها شوم باز همخدا هست |