تبليغاتX
دو دوست دو چشم

دو دوست دو چشم

دو دوست دو چشم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت13:41توسط Nini & torol3che | |


روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۶ بهمن‌ماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.
در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.
کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود...
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت16:3توسط Nini & torol3che | |

از گابریل گارسیا ماركز می پرسند اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟ 
 
 می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم امید آخرین چیزی است كه می میرد
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت12:8توسط Nini & torol3che | |

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت21:23توسط Nini & torol3che | |

 

اتل متل جدایی

عروسکم کجایی

گاو حسن پریشون

یه دل داره پر از خون

عشقم که رفت هندستون

خونم شده قبرستون

یه عشق دیگه بردار

یه دنیا غصه بردار

اسمشو بزاربچگی تا آخر زندگی

آچین واچین تومو شد!!!!!!!

                       عمر منم حروم شد....

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت23:14توسط Nini & torol3che | |

 گذر گاه زمان...خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني آن مي گذرد عشقها

 

مي آيند.عشقها مي ميرند رنگها رنگ دگر مي گيرند اين فقط خاطرهاست كه چه شيرين و چه تلخ  دست ناخورده به جا مي مانند

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت20:25توسط Nini & torol3che | |

حرف هايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرف هايي است كه براي

 

 نگفتن دارد و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن ومن اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي

 

كه بايد قلم را بشکنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس بدهم و خود به كلبه ي بي در و

 

پنجره اي بخزم و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت23:28توسط Nini & torol3che | |

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم، بر چهره ی دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:
«
امروز بهترین دوست من، برچهره ام سیلی زد
آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:
«
امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعحب از او پرسید:« بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟»
دیگری لبخند زد و گفت:« وقتی کسی مارا آزار میدهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبت در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت23:6توسط Nini & torol3che | |

چارلي چاپلين ميگه : شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به

 

آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت22:21توسط Nini & torol3che | |

+نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت22:11توسط Nini & torol3che | |